بحران در سیاست خارجی امریکا
پس از پایان جنگ سرد اندیشه های لیبرال جانی تازه گرفتند و به بازتعریف نقش نهادهای بین المللی، اهمیت هدایت مجاری به سوی مردم و تقویت هنجارهای حقوقی و اقتصادی پرداختند. اما مقوله امنیت و مسئولیت اولیه دولت در حفظ آن هیچ گاه کمرنگ نگردید. درکنار مقوله امنیت ساختار سیاسی روابط بین الملل که از الگویی تک قطبی پیروی می کرد عنصر هنجاری این ساختار را اینگونه تعریف میکرد که واقعیت سیاسی سرشار از احتمالات است و لذا ابزارهای مادی حفظ و تداوم قدرت بر ابزار حقوقی، غلبه و اصالت دارند. حادثه 11 سپتامبر و واکنش های پس از آن در واقع این نظریه را تقویت نمود که تن دادن به الگوی همکاری حول منافع مشترک به معنای کمرنگ شدن میل تهاجمی امریکا در اثبات هژمونی و بکارگیری قدرت نظامی در ایجاد امنیت و تامین منافع نمیباشد. اما این هژمونی از سویی رو به افول گذارده است چرا که درگیری در بحران لزوما به تقویت قدرت کمک نمیکند بلکه گاه رژیم های ساخته و پرداخته همین قدرت زمینه افول را فراهم می کنند. حضور امریکا در خاورمیانه از قسم اخیر است. ساختار تک قطبی امروز یک ویژگی بارز دارد و آن این است که گرچه در حوزه قدرت سیاسی دولت- محور امریکا گوی رقابت را برده است اما مرجعیت اقتدار در نظام بین الملل چندگانه گردیده است. بازیگران غیر دولتی اعم از جریان های اقتصادی، مراکز سرمایه و نهاد های مردمی تمرکز اقتدار را در چار چوب دولت دچار بحران کرده اند. بعلاوه عنصر مشروعیت به عنوان رکن روانی قدرت که متضمن حفظ نظم موجود نیز هست در مداخلات و حضور امریکا در صحنه های داخلی سایر کشور ها مفقود میباشد. پارادوکس کنش امریکا در صحنه روابط بدین گونه است که از یک سو امریکا حفظ سلطه را در به کارگیری زور تعبیر میکند در حالیکه فقدان مشروعیت اقدامات آن بویژه در خاورمیانه به جهت در نظر نگرفتن واقعیت های موجود فرهنگی، مذهبی و اجتماعی به نارضایتی و تقابل با امریکا دامن میزند. فقدان برقراری رابطه معنوی با قدرت امریکا منجر به این میگردد که رفتار این دولت مداخله محسوب گردد و در مقابال آن مقاومت شکل گیرد. این مقاومت در چاچوب ساختار های سیاسی بی ثبات و گاها فاقد حکومت سیاسی اغلب به جنگ و ناآرامی داخلی نیز دامن میزند چرا که فرایند هایی که به کمک مداخله امریکا در داخل تقویت شده اند نه تنها هماهنگی در نظام داخلی ایجاد نمیکنند بلکه با تقویت ایدئولوژی های مخرب زمینه قدرت یافتن نیروهای ارزشی و مبارزه طلب را فراهم میکنند.
به ویژه که به این وضعیت، افول تدریجی قدرت امریکا در حوزه نظامی را نیز باید افزود. لذا به نظر میرسد رفتار امریکا در صحنه بین الملل نظم منطقی خود را از دست داده است و این امر از یک سو به جهت تحدید قدرت این کشور از سوی سایر رژیم های بین المللی از جمله اخلاق، رسوم و قواعد و استانداردهای حقوقی و از سوی دیگر تهدید قدرت آن به جهت بحران مشروعیت میباشد.حفظ مشروعیت، پایبندی به اصول همکاری و بکارگیری زور برای حفظ و تداوم قدرت، سیاست خارجی امریکا را از نظم خارج کرده و گاها باعث گردیده که این کشور در رفتارهای خود به مشروعیت یا همکاری پایبند نبوده و صرفا تامین امنیت و حفظ منافع را مبنای رفتار قرار دهد. اما هانطور که میدانیم دنبال کردن این هدف به جهت محدودیت در منابع موقتی است.
این فقدان نظم منطقی در رفتار اقدامات امریکا را در بیشتر موارد عقیم گردانیده است بعلاوه که افزایش خشونت ها تا سر حد جنگ داخلی اداره وضعیت به ویژه در حوزه منابع نظامی-اقتصادی را بسیار دشوار نموده است. جنگ داخلی در افغانستان، عراق و فلسطین نه تامین کننده منافع امریکاست نه تضمین کننده اقتدار آن. نظم آنارشیستی فعلی به ناامنی بیشتر دامن میزند.
تغییر الگوی بازنده- بازنده تنها در گروی شناسایی رژیم های حقوقی و همکاری با سایر کنشگران در چارچوب عقلایی است تا میان نهاد های موجود اقتدار نظم برقرار شده و مشروعیت قدرت امریکا نیز تامین گردد. اما پرسش تامین منافع همچنان باقی است.
